شیعه نمی ترسد


آقای سید جواد معلم نویسنده کتاب برکات حضرت ولی عصر نقل می کنند:
چند سال پیش در ایام فاطمیه با یکی از دوستانم در جایی بودیم و با هم صحبت می کردیم، در این میان ایشان به من گفت: اگر کتابی سراغ داری به من بده مطالعه کنم، من هم کتابی از کتابهای شخصی ام را برایش آوردم که در مورد تشرفات و ملاقات با امام زمان علیه السلام بود.

ایشان کتاب را گرفت و رفت. بعد از مدتی که او را دیدم متوجه شدم فوق العاده تغییر کرده و محبت آقا امام زمان تمام قلبش را فرا گرفته است و در تب و تاب فراق آن بزرگوار می سوزد.
بهر حال مدتی بهمین منوال گذشت. یک روز او را دیدم، با هم نشستیم و درباره آقایمان صحبت کردیم، در بین صحبتها گفت: در همین ماه محرم (۱۳۶۹ شمسی) من خیلی مشتاق زیارت آقایم شده بودم و چون خوانده بودم که آقا خیلی به عمویشان حضرت اباالفضل علیه السلام علاقه دارند، لذا التماس زیادی به ایشان کردم و آقا را به عمویشان قسم دادم که ملاقاتشان را نصیبم کنند.

شب بعد در حسینیه بودم، اذان مغرب را گفتند، من نماز مغرب و عشا را خواندم، آن جا کسی جز من و یک نفر دیگر در سمت راستم نبود، بعد از نماز یک لحظه متوجه شدم طرف چپم کسی نشسته است، صورتم را به طرف او برگرداندم، دیدم آقایی با هیبت فوق العاده زیادی نشسته اند، وقتی من به ایشان نگاه می کردم ایشان هم بدون اینکه صورتشان را بر گردانند، فقط گوشه ای از چشمشان را به من کردند.
من دست و پایم را گم کردم اما در یک لحظه که شاید جای دیگری را نگاه کردم آقا از جلوی چشمانم غایب شدند.
من آرام صورتم را به طرف دیگر که آن دوستم نشسته بود برگرداندم و یواش گفتم: فلانی این آقا را دیدی؟ کجا رفت؟! گفت: این آقا امام زمان بودند، من ایشان را یک مرتبه دیگر در سامرا دیده ام.

یک روز در شهر سامرا به حمام عمومی رفتم، وقتی داخل شدم دیدم تنها چند نفری هستند، مشغول شست و شوی خودم شدم، در یک لحظه به ذهنم رسید: تو در بین این چند نفر سنّی ناصبی تنها هستی! وحشت سراپایم را گرفت که نکند اینها خدای نکرده خیال بدی نسبت به من پیدا کنند، چون با نمونه هایی برخورد کرده بودیم که افرادی از شیعیان را کشته بودند.
لذا خیلی با عجله خودم را شستم و از حمام به رختکن آمدم. کسی در آنجا نبود. در حال پوشیدن لباس ناگهان دیدم آقایی تشریف دارند، خیلی با متانت و اعتماد به نفس فرمودند:

“أَتَخافُ؟ اَنتَ شیعی، اَلشّیعی ما یُخافُ”
” می ترسی؟! تو شیعه هستی، شیعه نمی ترسد!” و همان جا از جلوی چشمانم غایب شدند. این آقای بزرگوار همان سیّد بود.

مجله منتظران ج ۱۱ ص ۱۷


دیدگاه ها و نقطه نظرات

تشخيص انسان و ربات *