فقط یک لبخند از سوی تو کافیست


فقط یک لبخند از سوی تو کافیست
فقط یک لبخند رضایت تا مرا تا انتهای رنج ها
انتهای تلاش ها, انتهای دست و پا زدن ها ببرد.

دیگر حتی این تلاش ها هم راضیم نمی کند
حتی اینکه وعده بهشتم بدهی
حتی اینکه از من خرسند باشی
حتی ثواب تمام عوالم راضیم نمی کند.

حس غریبی مرا می کشاند به سوی قربانی شدن
به سوی اینکه چون ققنوس آتش به جان لخته لخته خود بزنم…

دیگر از هیچ چیز برای آمدنت نمی هراسم.
حتی از اینکه ققنوس باشم.

دیگر فقط, فقط و فقط آمدنت مرا راضی می کند….
فقط آمدنت به هر قیمتی که باشد
حتی به قیمت ققنوس بودن من…

ققنوس,که باشی هر روز از خودت زاده می شوی
از میان خاکسترهای خودت…

وقتی وجودت از انتظار گر گرفت
وقتی در میان شعله های غیبت به تمامی سوختی و خاکستر شدی
یک روز
یک سحر
از میان خاکستر خودت باز زاده می شوی
برمی خیزی و چشم به شروع دوباره خودت می دوزی
به تولد دوباره ای که باز به انتظار برخاسته است.

شعر نو از بانوی منتظر خانم پ جهانبانی


دیدگاه ها و نقطه نظرات

تشخيص انسان و ربات *