مى نویسم تا بغض هایم آرام بگیرند…


وقتى انتظار تو
درون رگ هایم ته مى کشد
حس غریبى به در و دیوار وجودم مى کوبد
که رها شود
و من, تنها, غریب و سرگردان
درست مثل تو….
تمام دردهایت را به جان خریده ام
که شاید بتوانم
بیشتر احساست کنم
وقتى حس غریبى
به دیوار حنجره ام مى کوبد
حتى اشک
حتى سکوت
سکوتى که غمخوار من است
سکوتى که درکم مى کند
نمى تواند
دیگر نمى تواند پاسخ غربت من باشد
و من گریزان حتى از سایه ادم ها
به شب پناه مى برم
به واژه
مثل حلزون
سر درون خودم فرو مى برم
و مى نویسم…
این تنها راه شکستن بغض هاست
مى نویسم نه براى انکه نوشته باشم
مى نویسم تا بغض هایم آرام بگیرند
تا حنجره ام آسوده شود….

شعر از بانوی منتظر سرکار خانم پ.جهانبانی


دیدگاه ها و نقطه نظرات

تشخيص انسان و ربات *